دلسا جوندلسا جون، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

هدیه خدایی من

پرنسس کوچولوم و کریسمس

دلسای من :   خدا را سپاس برای بودنت ، و برای تمام روزهایم که با تو   رنگ صورتی به خود گرفته اند...   این روزها خانه ام فرق دارد با گذشته،   کمدهایی پر از گل سرهای رنگارنگ   لباسهایی صورتی رنگ و قشنگ...   و باز هم ، خدا را سپاس   که هستی و زندگی ام را لبریز از عشق دخترانه ی خود کردی   دختر کوچکم، نمیدانی من چه ذوق میزنم وقتی مانند یک عروسک   زیبا و قشنگ تو را در آغوش دارم و تو دستان کوچکت را عاشقانه   حلقه میکنی دور گردنم...   و خوب میدانم این، زیباترین حس مادرانه است. ...
28 دی 1393

دومین یلدا با تو...

دلسای من:   چقدر خوشحالم از اینکه در این شب های سرد زمستان در کنارمی   چقدر خوشحالم از اینکه دومین یلدای با تو بودن رو تجربه کردم...   پارسال در همچین شبی تو خیلی کوچولو بودی ولی امسال   برای خودت خانومی شدی دیگه... چقدر زود گذشت ...   و روجک من:   یلدای امسال مصادف شد با 500 روزگیت   به همین خاطر یه کیک درستیدم و تصمیم گرفتیم بریم خونه مامانی   البته تو اینقدر شیطون شدی که حتی یه لحظه به من فرصت نمیدادی   که یه عکس درست و حسابی ازت بگیرم   همش در حال ورجه وورجه بودی   به همین خاطر با کیک 500 روزگ...
15 دی 1393

دخترکم و پاییز

دلسای نازم :   دومین پاییز با هم بودنمان هم سپری شد و رفت ...   -فصل هزار رنگ پاییز چمدان خود را بست تا جای   خود را به فصل سپید زمستان بدهد...   تا من دومین زمستان با تو بودن را تجربه کنم   و من چقدر خوشحالم که تو هستی تا این روزهای   سرد پاییز و زمستانی رو با گرمای وجود تو سپری کنم... عشقم   _تو این روزهای سرد سعی میکنم کمتر از خونه بیام بیرون   تا خدای نکرده ، دلبرکم مریض نشه   هر چند توی خونه هم که هستم تمام وقتم رو به تو اختصاص دادم   البته خیلی هم به من وابسته شدی   ...
4 دی 1393

ای بابا.....

دلسای شانزده ماهه ام:   این روزهای زندگی من پر شده از هیاهوی کودکانه تو...   دلبرکم: جدیدا خیلی شیرین زبون شدی و هر روز چند تا   کلمه جدید یاد میگیری...   مثل همین ای بابا... که جدیدا یاد گرفتی و   مرتب میگی ای بابا ... ای بابا...   و من و پاپا رو با این حرف زدن قشنگ و کودکانت کلی ذوق زده میکنی   عاشقانه دوستت دارم ای کودک نازنینم...   راستی شانزده ماهگیت مبارک ...عزیز دل مامان     دخترکم در تولد بابا مانی         دلسایی در حال بوسیدن عکس ک...
24 آذر 1393

همنفس پانزده ماهه ام...

دلسای دلربایم   دخترک پانزده ماهه ام:   این روزها تو مثل یه خانوم کوچولوی ناز   داری بیشترین وقت منو به خودت   اختصاص میدی ...   روز به روز هم زرنگ تر و شیطون تر میشی ، نفسم ...   تازگیها اونقدر شیطون و بازیگوش شدی که   حتی از دیوار صاف بالا میری...   عزیزکم: دیگه بیشتر حرفهایی که میزنیم رو میفهمی ...   برای خودت خانومی شدی دیگه...   شعر ببعی میگه بع بع ، دنبه داری نه نه رو خیلی دوست داری   و وقتی برات میخونیم با صدای نازت جواب میدی   و بعدش خودت واسه خودت د...
20 آبان 1393

چهارده ماهه ی زیبای من...

چهارده ماهه ی زیبایم:   دخترک نازنینم:   چهارده ماهگیت مبارک....   ممنونم ازت که با بودنت چهارده ماه از   بهترین ماههای عمرم  را برایم رقم زدی   این روزا خیلی شیطون شدی وروجک من...   عاشقتم خانوم چهارده ماهه ی من...           زیبای خفته ی من..             قربونت برم که با آرایش این شکلی میشی...     ...
1 آبان 1393

دلبرکم اولین قدمهای طلاییت گلباران

عشق کوچیکم:   بالاخره فرصت شد تا بیام و عکسهای جشن قدمت رو که حدودا یک ماه قبل   برات گرفته بودیم بزارم تو وبلاگت.   عزیزکم:   چه زود قد کشیدی و اولین گامهای زیبای زندگیت را برداشی   خیلی خوشحالم ،خوشحال از بودنت در زندگیمان   و خوشحال از اینکه میتوانم گام برداشتن زیبایت را ببینم   و چه عشقی میکنم وقتی دستان کوچکت را در دستانم میگیرم    تا تو قدم بزنی و لذت ببری از اولین گامهای زندگیت..   خداوندا... ممنونم....ممنونم برای تمام خوبیهایت...   دلسا جونم اولین گامهای طلاییش رو در تاریخ 6/5/1393 برداشت &nbs...
20 مهر 1393